صفحات

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

کوچه بازار

سِلم بچه ها امرو گفتم دِگه بِس داستان تاریخی حال بل ازی شعرا که پیرمردوا قدیمی ور خودشون می خونن بلیم اُ افتیدیم ور تو کوچوا ور خواطر شما البته با سپاس بی کران از اقای محسن ابراهیمی.
 اینار اَ تو شون گل چین کردم:


الا دختر که چشمون تو میشی است
مرا با تو هوای قوم و خویشی است
کدوم نامرد راپُرت داده که پیرم؟
سجلتم را ببین: پنجاه و شیشی است!
..
الا دختر که شاخی می‌پُلوشی
به بازار می‌روی، مانتو کلوشی
ازین کرمونی بازی دست ور دار
زبونم لال، مردم میگن خُلوشی!
..
الا دختر بذا سیلت کنم من
ترازو خریده‌م کیلت کنم من
زدی دندونمو با سنگ شکسّی
اگر ماچی بدی، بیلت کنم من.
..
الا دختر سه روزه ما رو کُشتی
با اون عینک یه حال دیگه دُشتی
چشات از پشت عینک دیدنی بود
چه کاری بود که رفتی لنز گذُشتی؟
..
الا دختر که جورابات دو رنگه
خداییش لاک ناخونات قشنگه
برات سرپایی از بندر خریده‌م
ببخشن. دست‌مون ای بُرجی تنگه.
..
الا دختر که میگی: را نداره
بذا ماچت کنم، دعوا نداره
ورش می‌گردونم هر وخ که خواسّی
برا یه ماچ که ای حرفا نداره!

دِگه شما ببخشین دِگه!!!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر